تبليغاتX
شب شیشه ای

 

 

+ نوشته شده توسط م.ج در پنجشنبه 3 دی1388 و ساعت 21:39 |

 

            

دیرگاهیست که تنها شده ام

قصه ی غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط اسم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آیینه زمن بی خبر است

که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید

تا نبینم که چه تنها شده ام

 

 

 

درد سنگینی ست تنهایی

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.ج در دوشنبه 22 تیر1388 و ساعت 15:32 |

 

 

 

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود.

 

 

 

 

 

سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

 

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست.

 

زمین همه ظلم است وفساد.

 

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است.

 

اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

 

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد.

 

زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب،

 

و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه ...

 

و فرشته ها همه گریستند.

 

 اما انسان نرفت. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.

 

می ترسید و مردد بود.

 

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

 

انسان دستهایش را گشود و خدا به او (( اختیار )) داد.

 

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی.

 

برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

 

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد. تا تو بهترین را برگزینی.

 

و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد.

 

رنج و نبرد و صبوری را.

 

و این آغاز انسان بود . . . .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.ج در سه شنبه 22 اسفند1385 و ساعت 15:46 |

 

 

تا حالا شده بغض مثل یه سنگ تو گلوت باشه و نتونی گریه کنی ؟!

 

تا حالا اونقدر غصه داشتی که بخوای به خاطرش گریه کنی ؟!

 

تا حالا اونجوری دلت گرفته که گریت بگیره ؟!

 

اصلآ تا حالا گریه کردی ؟!

 

میدونم خیلی وقتا گریه کردی اما چند بارش واسه دل خودت بوده ؟!

 

چند بار واسه آروم شدن دل خودت اشک ریختی ؟!

 

چند بار تا حالا زیر قطره های بارون ایستادی و صورتت پر از اشک و بارون شده ؟!

 

 

*****

 

امروز دلم حال و هوای عجیبی داره ، حال و هوای محرم ...

 

راستی محرم یعنی چی ؟ چرا وقتی محرم میشه همه چیز عوض میشه ؟

 

همه ی آدما یه جور دیگه میشن ، شهر سیاه پوش میشه !

 

همه لباس سیاه میپوشن ،همه عزادار میشن !

 

حتی اونایی که همین چند روز پیش تو خونشون شادی بود ،

 

انگار همه چیزو فراموش کردن !

 

انگار تازه عزیزی رو از دست دادن !

 

ولی همه به خاطر یک نفر عزادارن .

 

از ته دل اشک میریزن و سینه و زنجیر میزنن !

 

تا حالا شده وقتی داری یه هیئت عزادارو نگاه میکنی

 

بهت زده از خودت بپرسی این آدما واسه چی دارن گریه میکنن !؟

 

به عشق کی ؟

 

مگه اونا امام حسین رو دیدن ؟

 

مگه اونا میشناسنش ؟

 

ولی حتمآ میشناسنش ،

 

 مگه میشه آدم کسی رو نشناسه و اینجوری به خاطرش گریه کنه ؟!

 

همه یه جورایی پاک میشن ،

 

از حسینشون میخوان وساطتشونو پیش خدا بکنه و کاری کنه خدا گناهاشونو ببخشه .

 

آخه میدونن خدا امام حسینشو خیلی دوست داره .

 

 

*****

 

خدا جونم یعنی منم اگه مولامو صدا بزنم و ازش کمک بخوام ،

 

اگه حسینت که با عشق به تو ، جونشو فدات کرد ،

 

صدای گریه و التماس منو به تو برسونه و از تو واسه من طلب بخشش کنه ،

 

روتو از من برنمیگردونی و دستای التماسمو پس نمیزنی ؟

 

 

*****

 

 

خدایا

 

وقتی که دل گرفته و غصه دار است

 

وقتی که دوستان همه دشمنند

 

وقتی که سوختن علاجش ساختن است

 

وقتی که دوست داشتن پایانش از یاد بردن است

 

به چه میتوان خود را دلخوش کرد ؟

 

پس به سوی تو چشم دوخته ام

 

تا بار دیگر دستم را بگیری

 

و از این ظلمت رهایم بخشی .......

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.ج در پنجشنبه 5 بهمن1385 و ساعت 13:40 |

 

 

هر دو ساکت بودیم، هر یک منتظر دیگری تا سخن بگوید ،

 

اما در میان دو روح ، تنها   وسیله ی فهمیدن ، کلام نیست .

 

 هجاهایی که از لب ها و دهان ها می آیند نیستند که دل ها را به هم نزدیک می کنند.

 

چیزی بزرگ تر و خالص تر از آنچه زبان اظهار می کند نیز وجود دارد .

 

سکوت ، روح های ما را روشن می کند ، در گوش دل هامان نجوا می کند و

 

 آنها را با هم مانوس می سازد . سکوت ، از خود جدامان می کند،

 

 مارا در سپهر جان گردش می دهد و به ملکوت نزدیک تر می سازد.

 

سکوت، این احساس را در ما بر می انگیزد که کالبد ما چیزی جز زندان روح ما نیست

 

 و دنیا ، صرفآ تبعیدگاه جان است...

 

That this world is only a place of axile   

 

سکوت

 

+ نوشته شده توسط م.ج در پنجشنبه 30 آذر1385 و ساعت 16:23 |

 

کودک نجوا کرد :

خدایا با من حرف بزن

مرغ دریایی آواز خواند

کودک نشنید

سپس کودک فریاد زد :

خدایا با من حرف بزن

رعد در آسمان پیچید

اما کودک گوش نداد

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت :

خدایا بگذار ببینمت

ستاره ای درخشید

ولی کودک توجه نکرد

کودک فریاد زد :

خدایا به من معجزه ای نشان بده

و یک زندگی متولد شد

اما کودک نفهمید

کودک با نا امیدی گریست :

خدایا با من در ارتباط باش

بگذار بدانم اینجایی

بنا بر این خدا پایین آمد وکودک را لمس کرد

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت . . . !

 

 

 

 گریه کوچولو

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.ج در پنجشنبه 16 آذر1385 و ساعت 14:42 |
 

من دختری هستم از نسل خزان

خانه ی قلبم از جنس برگهای زرد و خشک است

و احساسم بارانی ......

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.ج در چهارشنبه 26 مهر1385 و ساعت 15:3 |


Powered By
BLOGFA.COM