شب شیشه ای
جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست
ســـرم را نه ظلم می توانـــد خـــم کــند کاش می شد سهم من از با تو بودن تنها آرامش وعشق باشد نه دلتنگی و انتظار. وقتی دلتنگی ات در دلم غوغا می کند ، نامت را زمزمه می کنم، اینگونه است که آرام می شوم. دلم را راضی می کنم و باز هم روزهای دلتنگی را سر می کنم. همه جا با همیم ، نیست جایی که بی تو باشم. نیست راهی که بی تو رفته باشم. همه جا خاطره ، همه جا عشق ، همه جا عطر حظور تو ، جایی نیست که نباشد عطر نفسهای تو. آغوشت جاییست که همیشه آرزویش را داشتم. جایی که برایم سرچشمه ی آرامش است. دستم درون دستهایت ، خیره می شوم به چشم هایت. قلب تو می تپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است. آرامم ، در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز. نه می دانم زمان چگونه می گذرد و نه می دانم در چه حالی ام. تنها می دانم حالم از این بهتر نمی شود. فرشیدم ، دنیای من از این عاشقانه تر نمی شود.... میدانستم عاشق بارانی ، توی این دنیای بزرگ... واقعآ هیچ کدوم از اونها ارزشمند تر ، دوست داشتنی تر و شایسته تر از تو نیستن. تو اولین و آخرین فرصتی بودی که هستی برای خلقت داشت. درست همین جوری که الان هستی! مادر غمگین تر از شیون های بی امان افکار روزی که نکند فرزندش چشم به راه نیامدن پدر بنشیند... کودک پر از همهمه و هیاهوی دلتنگی لالایی های پدر به خواب میرود به امید فردا که شاید پدر با کوله باردروغین اسباب بازیها از راه برسد... و پدر با شانه های خمیده از شرم و ناتوانی چشمان معصومش را آرام میبندد و به سوی آسمان پرمیکشد... امیر حسین عزیزم مظلومیتت در شب عاشورا مبارک! هر روز برایت رویایی باشد در دست نه در دور دست عشقی باشد در دل نه در سر و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمره گی فرشیدم عزیزم تولدت مبارک سـیـبــ یــا گـنـدمـــ ؟ . . . هر وقت نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی هر وقت پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه هر وقت خواستی بشکنی به یاد بیار کسی رو که توی دلت کلبه ساخته... بزن بر دل که باتو عالمي داره نگاه يار و عطر ياس و لمس آغوش پر مهرش به روي خش خش برگاي پاييزي و زير چتر عشق و لبخند شيرينش. آدرست را از حفظم هر وقت دلم تنگ شد به دیدنت می آیم اما قول بده همیشه خانه باشی تا دلم نشکند. راستی اگر نشانی ات را عوض کردی آدرس جدیدت را برایم بنویس نکند گمت کنم... خوشحالم. از وقتی با توام دلم گرم است و آرام دیگر از هیچ چیز نمیترسم تو بامنی و هدیه ات همیشه مرا به یاد تو می اندازد. قول بده پسش نگیری و مال خودم باشد میخواهم تمام زندگی و وجودم را به او ببخشم و عشقم را فدایش کنم.
نــه مــرگــ نــه تـــرس
ســرم فــقــط
بــرای بــوسـیـدن دسـتــهای تــو خــم میشــود....













آنقدر اشک ریختم تا خورشید بتابد بر روی سیل اشکهایم ،
تا اشکهایم ابر شود و باران ببارد
این اشکهای من است که بر روی تو میبارد
آسمان با دیدن چشمهای من می نالد
عشق همین است و راه آن نفسگیر
باز هم میخواهم عشق را با تمام دردهایش،
دردهایی که درد نیست چون دوایش تویی
خیالی نیست دلتنگی ها و بی قراری هایش، چون چاره اش تویی
عزیز من تویی، در راز و نیازهایم تنها تویی
با تو بودن یعنی همین ،
یعنی من عاشقم بیشتر از تمام عشقهای روی زمین
عزیزم خیلی دوستت دارم ، تنها همین احساس است که در دل دارم
این کلام جاودانه را از من بپذیر ، در روزی که قلبم درونش غوغاست ،
این احساس صادقانه را از من بپذیر ، در روزی که حال من حال خودم نیست
همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاری
اما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداری
که حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنم
همین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند
انگار که عشق تو جایگاهی جاودانه است ، دنیا هم خراب شود ، عشق تو سرپناهی بی انتها برای من است
همین مرا آرام میکند ، همین مرا به شوق همیشه داشتنت عاشق انتظار میکند
از خوبی های تو نمیتوان گذشت تو لایق بهترینی
یک روز زیبا با تو میگذرد و یک شب پر ستاره میرسد، وای که شبها با تو چه رویاهایی دارم،
وقتی شب میرسد به یادت چه حالی دارم ، نمیخوابم ، به یادت بیدار میمانم ، تا سحرفرا رسد و دوباره تو را ببینم ، این است زندگی من با تو ، که همیشه من همینم
این شده زندگی من که روز و شبم شدی تو ، لحظه به لحظه تمام فکر و ذکرم شدی تو ، حتی اگر لحظه ای میخوابم در خوابم میبینم تو را ،بگذار اینگونه بگویم که من، بدون تو نمیخواهم زندگی را... 





















![]()
![]()
![]()







هـمـیـشـهـ ِ بـهــانـهـ ِ اے هـســتـــــ . . .
مـهـمـ تـعــارفـ ِ مـن بـود
و اشـتـیــاق ِ تـــو ،
... بــراے فـرار از بـهـشـتـے ڪہِ ...
نـگـهـبـان هـایـش طـعـم ِ گـنـاهـ را نـچـشـیـدهـ بـودنـد . . .













چه شادم من چه سرمستم در اين شب که سکوت و بغض سنگينم، شرمنده ميکرد هميشه شبهاي يلدا را با بلنداي ميلادم.
ولي اکنون تو را همچون خدايم ميپرستم چون گلي هستي که با دست خدايم از بهشت پاک و زيبايش هديه داد امشب به من تا عطر آغوشت جبران کند تاريکي شبهاي تار و آرزوهاي يخ بسته ي من را.
تو من را چون پرستويي به شهر عشق دعوت کردي و دلم را با دلت پيوستي و ديوانه کردي اين دل رنجور را با هواي باغ تاکستان اعلايت.
دلم اکنون بهاري جاودان دارد ونهري که ميجوشد به ياد عشق فرشيدش.
چه خواهم بيش از اين ديگر که يادش مرهم و آرامش جان است.
به خود ميبالم و هر شب به يک بوسه طراوت ميدهم غنچه ي لب هاي تب دارش.
خداوندا منم يک آرزو دارم، عزيزم را اميد آخرينم را که نامش آرامش و يادش دليل نفسهامه هميشه باش نگهدارش و تا هر گه که نبضم ميزند هر روز محکم کن پيويد دلهامهان.















